X
تاريخ : جمعه 12 مهر 1392 | 23:13 | نویسنده : مامان

به نام او که آفرید

میدونم خیلی وقته از دختر گلم نگفتم تو این مدت اتفاق های زیادی افتاد اول از همه دخترکم سه ساله شده و ما اندر خم یک کوچه ایم...برای گلم تولد گرفتیم البته اول ماه رمضان گرفتیم که تولد قمریش بود.

خبر بعدی اینکه خاله کوچیکه فاطمه زهرا هم عروس شد ١٤/٠٤/١٣٩٢ و دخترم تا یکماه بعدش هم ریحانه خانوم عروس شده میخوند...

و اما خبر بزرگ ما اینکه ما از شیراز اومدیم اصفهان به خاطر شرایط کاریه بابای فاطمه زهرا کوچ کردیم خونه جدید و شرایط جدید و مشکلات جدید...که خود سر دراز دارد

فعلا اومدم بگم دختر گلم من  عاشقانه دوستت دارم و اینجا میام خاطراتت رو ثبت میکنم تا روزی بخونی حتما لذت خواهی برد فقط این رو بهت بگم منو ببخش که شاید نتوانستم عشقم رو آنطور که باید نثارت کنم...پاینده باشی و بنده خوبی برای خدا...

اندر احوالات این روزهای گلکم:

-به شدت لجباز شده و برای هر چیز یکه بهش میگم یه جوابی داره برای مثال بهش میگم سرما خوردی بستنی برات بده فوری میگه بابا جون برام میخره...میگم دست تو دهنت نکن فلفل میزنم روشا(حلا من برای دفعه اول اون هم از روی عصبانیت فقط برای تهدید گفتما)فوری میگه منم میرم پاکش میکنم.

- دستگاه کپی شده آن هم در برابر رفتار بچه های دیگه  و این منو عصبی کرده نمیدونم چی کار کنم...

- یکم حسود و خسیس شده چیزی که من به شدت ازش بدم میاد باید مطالعه کنم یا خصوصیت سنی اون هست و یا شاید از رفتار ماست...خدایاااااااااااااااااااااااااا

- هر روز صبح که از خواب پا میشه:مامان میایی رنگ بازی و...بساط آبرنگ و پهن میکنیم...

- مامان جونش دو تا جوجه مرغ خریده هر صبح میره پایین یه سری بهشون میزنه...

- وقتی حوصله اش سر میره و من کار دارم یا میاد میگه بغلم کن یا میگه چی داری من بخورم یا ببینم تو یخچال چی داریم و یا علی ...حالا کاش میخورد یه کم میخوره و میره دنبال بلزیش و دوباره نیم ساعت بعد مامان چی داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- شب ها قبل از خواب براش قصه میگم یکی از این قصه ها قصه ی یه دختر نق نقو که هر چی میخواد با گریه میخواد و من بعضی وقت ها رفتار های بد فاطمه زهرا رو تو قالب این قصه میگم چند شب پیش گفت مامان برام کرم بزن براش زدم فوری گفت دستمو بشور گفتم مامان یکم صبر کن الان کرمت میره تو دستت خلاصه گریه که دستمو بشور و من هم گفتم دفعه بعد که کرم خواستی دیگه کرم خبری نیست و دستشو شستم حالا اومدیم بخوابیم میگه مامان قصصه اون دختر نق نقو بگو که کرم زد بعد گفت مامان دستمو بشور.... و من ...

- دیگه این موقع شب چیزی یادم نمیاد ...

خدای خوب و بزرگ من مددی و صبری و علمی برای بزرگ کردن دختر کوچکم...آمین

 

 





[موضوع : خاطرات دخترم]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 11:42 | نویسنده : مامان

به نام مصور عالم

از امروز تصمیم دارم سیر نقاشی های دخترکم رو توی وبلاگش بذارم به دو دلیل یکی خاطراتش و دومی شناخت روحیات دخترم به وسیله نقاشی هایش:

این نقاشی های عسل من در دو سالگی هست(قبل از این هم نقاشی با مداد رنگی زیاد میکشید ولی خب متاسفانه چون رو کاغذ و مقوا بود توی اسباب کشی دور انداختیم):

تقریبا در دو سال و نیمگی آدمک های خورشیدی میکشید دست و پاهاش مشخص نیست البته دو سال و سه ماهه بود که اولین آدمکش رو کشید عکسش توی پست های قبل هست

 

این هم آدمک هایی با دست و پا که این ها رو هم دو سال و هفت هشت ماهه که بود میکشید

 



ادامه مطلب

[موضوع : خاطرات دخترم]
تاريخ : پنجشنبه 9 خرداد 1392 | 15:58 | نویسنده : مامان

به نام خدایم

امروز صبح داشتیم صبحانه میخوردیم،عسل خانم میگه مامان پام میسوزه(دیروز لیوان آب دستش بود از دستش افتاد و کمی انگشتش زخم شد،خدا رحم کرد)میگم صبحانه بخوری پاتم خوب میشه با تعجب میگه غذا بخورم میره تو پام چه جوری میره؟؟؟؟خودم تعجبم برده بودگفتم میره تو دلت بعد از اونجا به همه جای بدنت میره،با تعجب دوباره میگه خب اگه بره تو چشمم که چشمم نمیبینه؟؟؟!!!منو باباش خندمون گرفته و فاطمه زهرا هی حرفشو تکرار میکرد آخه چی میگفتم گفتم میره پشت چشمت گفت چه جوری ؟که دیگه خنده امونم نداد  و خوشبختانه فاطمه زهرا هم از خنده من خندش گرفت و قضیه رو یادش رفت وگرنه من چه میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوالسوال





[موضوع : خاطرات دخترم]
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 1:01 | نویسنده : مامان

به نام او

 

 

این عکس جای پای فاطمه زهرا در ظرف غذاست؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این هم اولین نقاشی از آدمک عسلم در دو سال و سه ماهگی اش:

سپاس خدایم را به خاطر سلامتی ثمره زندگی ام...





[موضوع : خاطرات دخترم]
تاريخ : جمعه 16 فروردين 1392 | 0:34 | نویسنده : مامان

به نام خالق هستی

سومین نوروزت مبارک یگانه دختر ناز من و این هم عکس های سال ٩٢:

این سفره هفت سین مونه که خیلی دخترم در درست کردنش همکاری کرد و من هم البته اول فاطمه زهرا رو رسیدگی میکردم و بعد سفره هفت سین رو،در ضمن این سفره به اصفهان هم مسافرت کرده چون که ما سال تحویل اصفهان بودیم به پیشنهاد همسرم هفت سین کشون کردیم به اصفهان و از اصفهان به شیراز

و این هم دختر ناز مامان که عکس گرفتن از اون در لحظات خاص کار شاقیه آخه خدا نکنه دوربینو ببینه...

اینجا هم سیزده بدره که رفتیم باغ پسر عمه ی بابا محمد اینجا هم آلاچیق رویاییش و فاطمه زهرا چقدر عاشق طبیعت،اون روز آب بازی کرد سنگ توی آب انداخت کفشدوزک گرفت به صدای قورباغه ها گوش داد و چقدر لذت در چشمانش برق میزد...

خداوندم شکرت به خاطر زیبایی هایت...





[موضوع : خاطرات دخترم]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 0:38 | نویسنده : مامان

به نام خدایم

بعد از مدت ها سلام...

خیلی وقته هیچ مطلبی نگذاشتم دست و دلم به آپ کردن نمیرفت...

و حالا هم نمیدانم از کجا بگویم:

از فاطمه زهرای شیرین زبانم که گاهی با حرفاش شاخ در میاری بهش میگم شما پیش بابایی باش من برم بازار برات کیف قشنگ هم می خرم چه رنگی میخوای؟میگه من خودم برام کیف سبز میخوام بخرم؟!!!!!!!نیشخند(راستی بگم عاشق رنگ سبزه)رفتیم خونه عمش حالا داریم خداحافظی میکنیم میگه عمه شما هم بیا بریم عمش میگه نه من فردا میخوام برم سرکار نمیتونم بیام میگه:شما مگه آقایی می خوای بری سرکار؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سوالو ...

از لجبازیاش که فوق العاده شده و صبر من هم گاهی طاق...

از استقلالش بگم که همه رو میگه خودم ...لباس خودم غذا خودم آشپزی خودم تمیز کردن خودم و هزاران خودم خودم که واقعا صبر ایوب میخواد با بچه ها سر و کله زدن...

یا بهتره از خوندنش بگم:الان حدود ٣ ماهه دارم باهاش تراشه ها رو کار میکنم و البته به آرامی که الان دیگه آخرای مرحله دومم و فاطمه زهرا خیلی خوب بوده و فقط کلماتی که براش نامحسوس بوده رو به تکرار یاد گرفته مثل آزاده...

توی این عکس لباس ها همه به انتخاب خودش بوده...چشمک

روزمرگی های دخملم در دو سال و نیمه گی اش: بازی های هیجانی,بیرون رفتن مخصوصا طبیعت ,نقاشی کردن و کاردستی,تماشای برنامه کودک یا سی دی ,آشپزی همراه مامان و رو کابینت نشستن ,بوس و ناز و بغل مامان و بابا و نخوابیدن نهایت تلاشش رو میکنه که نخوابه(مثل امروز که ساعت ٥/٦ که بیدار شد شب به زور ساعت ٥/٩ خوابید و این شده از مشکلات بزرگ من)

عسلکم حسابی از خودش شعر میخونه که وسطاش کلمات با معنی هم پیدا میشه,یه مدت علاقه اش به کتاب کم شده که خیلی از این قضیه ناراحتم باید یه کار اساسی بکنم,اعداد رو به فارسی و انگلیسی تا ده بلده و من عشق میکنم...

از همه گفتیم و هیچ دیگه چیزی یادم نمیاد بگم به امید روزی که دخترم بزرگ بشه و این خاطرات برایش فایده ای داشته باشد...

خداوندا صبر را بیشتر روزی ام کن...

                                          





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 17:24 | نویسنده : مامان

به نام خدایی که آفریدت

سلام بالاخره موهاتو کوتاه کردیم...

تقریبا از عید موهای گلم رو کوتاه نکرده بودیم یعنی تصمیم داشتم بذارم بلند بشه ولی از اونجایی که فاطمه زهرا به سختی اجازه شونه کردن موهاشو میداد و وقتی هم که اجازه میداد به نیم ساعت نمی کشید که همون آش و همون کاسه بود تا اینکه چند روز پیش توسط بابایی موهاش کوتاه شد مدل کرنلی...عکس بالا هم در حین عملیات...دخترم آروم نشسته بود و میخندید( چند روزی بود که بهش میگفتم میخوای بابا موهاتو کوتاه کنه و براش توضیح میدادم که چه جوری مو کوتاه میکنن و ...)که یهو جیغش رفت هوا...بله سرشو تکون داده بود و قیچی یکم گوششو بوس کرده بود...دیگه مجبور شدم خودم بشینم  موهامو کوتاه کنم که رضایت بده خلاصه به زور فیلم شنل قرمزی و خنده بالاخره قصه ی ما به سر رسید فاطمه زهرا دیگه مو فرفری نبود...

اینم چند تا عکس از روزگار مو بلندی:

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 آذر 1391 | 17:58 | نویسنده : مامان

به هستی بخش عالم

مامان:فاطمه

فاطمه زهرا:من که فاطمه نیستم،من فاطمه زهرا هستمممممممممممم...

مامان:گلکم

فاطمه زهرا:من گلکم نیستم من فاطمه زهرا هستممممممممممممم

مامان:نمکم

فاطمه زهرا:من نمک نیستم من فاطمه زهرا هستممممم

و..............





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 آذر 1391 | 10:06 | نویسنده : مامان

به نام خالق هستی

 مدتیه فاطمه زهرا یاد گرفته و میگه وااااا....اونم دقیقا در جاهای مناسب:

چند روز پیش خاله ریحانه( هفته پیش برای تاسوعا و عاشورا رفتیم اصفهان)داشت از فاطمه زهرا میپرسید: توی چراغ راهنمایی سبز چی میگه؟دخملی:برو    قرمز چی میگه؟دخملی:نرو   آبی میگه؟ دخملی: آبی وااااااااااا...قهقهه

مامان جون فاطمه زهرا داشت میگفت همیشه که آدم نباید لباس های تیره پوشید لباس های پیرزنی دل آدم میگیره...حرف های مامان جون تمام نشده بود که فاطمه زهرا گفت:پیرزنی وااااا....قهقهه

داشتم بهش میگفتم فامیل شما مهدویه فامیل مامان عابدیه گفت:عابدی واااا....قهقهه

چند باری هم واقعا که گفته که من دقیقا یادم نمیاد چه موضوعی بوده...ولی دقیقا به موقع به کار میبره

شیرینک من خیلی دوست دارم و با این کارات خودتو بیشتر شیرین می کنی و من و بابا باید حواسمون رو بیشتر جمع کنیم که شدی دستگاه کپی ما.

خداوندا صبری و طاقتی برای اصلاح رفتار های بدمان عنایت کن...

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 آبان 1391 | 7:41 | نویسنده : مامان

به نام آنکه آفرید تو را

سلام امروز بعد از مدت ها تصمیم گرفتم بنویسم از دخترم تو این مدت که ننوشتم اتفاقات زیادی برای ما افتاد اول از همه که رفتیم اصفهان و پسر خاله عرفان رو دیدیم خیلی ریزه میزه بود و فاطمه زهرا خیلی دوستش داشت

اینم عکس عرفان جان:

هر موقع خواب بود میگفت من لالاییش کنم موقعی هم که بیدار میشد کلی ذوق میکردکه بیدال(بیدار)شده...خونه خاله کلی با اسباب بازی های عرفان حال میکرد البته هفته دوم هم من و هم دخملم حسابی سرما خوردیم و نتونستیم بریم پیشش و حسابی این مریضی حالمون رو گرفت،دیگه با همین مریضی برپشتیم شیراز و ماه رمضون رو به آخر رسوندیم.راستی تو این مدت هم از عسلم رو از پوشک گرفتم البته اون هم خیلی همکاری کرد بابایی هم با تشویق هاش خیلی کمک کرد.

تو ماه رمضون هم فاطمه زهرا دو ساله شد که به علت مصادف شدن با شهادت امام علی علیه سلام تولد نگرفتیم.

بعد از ماه رمضون هم که به اتفاق دختر عمه های بابا و خانواده هاشون و خانواده مادر به مشهد رفتیم یه مسافرت 15 روزه،واقعا مسافرت با یه بچه دو ساله اینجوری سفر رفتن طاقت فرسا بود ولی هر چه بود به خوشی تمام شد فقط دخترم توی ساری یکم گرما زده شد که زود رفع شد و به خوشی و سلامت به خونه برگشتیم.

بعد از مسافرت  به علت شغل بابا مجبور شدیم خونه مون رو عوض کنیم و به مدت دو هفته دنبال خونه میگشتیم(با این اجاره های گرون مگه خونه گیرمون میومد)تا به لطف خدا یه خونه توی تاچارا گیرمون البته طبقه سوم بدون آسانسور من که خیلی دوسش دارم،بعد هم که گرفتار اسباب کشی بودیم تا اینکه هفته دوم مهر اومدیم خونه جدیدمون و تا یه مدت همش فازمه زهرا میگفت بریم خونمون و اینجا رو قبول نداشت برای خواب هم حسابی اذیتمون میکرد ولی شکر خدا دیگه عادت کرد.

وقتی وسایلمون رو جمع کرده بودیم شده بود محل بازی خانم:

حالا بعد از اون موقع تا حالا هم اینترنت نداشتیم تا هفته پیش اینترنت دار شدیم و الان هم در حال وبلاگ نویسی...

گل من که خیلی لزرگ شده و خیلی چیزا هم یاد گرفته حرف زدنش هم حسابی پیشرفت کرده و با حرف هاش دل ما رو حسابی میبره...چند روز پیش نشسته بود با خودش میگفت من بابایی رو دوست دارم مامانم دوست دارم باباجون رو دوست دارم مامان جون هم دوست دارم اصفهانم دوست دارم(منظورش خانواده من در اصفهان هست)با صدای خنده من حواسش پرت شد...

نمکم حسابی با پاستل نقاشی میکشه نقاشی که نه خط خطی...خمیر بازی میکنه...رنگ های آبی سبز صورتی و زرد و قرمز رو هم بلد شده،اشکال مربع و مثلث و دایره رو هم که خیلی وقته بلده تقریبا 6 ماهی میشه اصول دین رو هم کاملا بلده اون هم 4 ماهی میشه خلاصه با پیشرفت هاش من رو خوشحال میکنه و تمام سعی من هم پیشرفت اونه 

 خداوندا به من صبر بده و هدایتم کن تا راه درست رو تو تربیت دخترم انتخاب کنم... 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد